« برهنه
به بستر بیکسی مُردن، تو از يادم نمیروی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از
يادم نمیروی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بیقرار،
تو از يادم نمیروی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ
تنهايی،
تو از يادم نمیروی
سوزَنريزِ بیامانِ باران، بر پيچک و
ارغوان،
تو از يادم نمیروی
تو ... تو با من چه کردهای که از
يادم نمیروی؟»
چهارشنبه 1389/12/11ساعت 14:47 دقيقه
موبايلم زنگ مي خورد، مي فهمم حادثه رخ داده است « به
مادرم گفتم، هميشه پيش از آنكه فكر كنيم اتفاق مي افتد بايد براي روزنامه ها پيام
تسليتي بفرستيم» موبايل زنگ مي خورد و دوست ندارم آن را جواب بدهم، دوست ندارم و
من چقدر از حادثه نابهنگام مي ترسم و من چقدر ضعيفم و من!...
بيمارستان قدس اراك ، ديگر نه از صداي
محبت آميزش خبري بود، نه از جسم نحيفش، نه دستاني كه صبح در دستانم بود. ديگر كسي مرا بابا علي خطاب نمي كند،
خبر در شهر پخش مي شود، تلفن ها يادآوري مي كنند، كه ديگر نيست، پرواز كرده و به
سياره خود بازگشته است، همه مي دانستند مهربانيش، محبتش، او را به موجودي آسماني بدل
كرده. خبر در شهر
مي پيچد، خيل اس ام اس ها چهارنعل مي تازند.
به خانه مي رويم؛ همه جا تميز است، گرد گيري شده براي
بهار اما اين بار اين بهار، اين شكوفه بهاري بي خزان است، مي دانم او اكنون در
سياره خويش است، سياره b درد و رنج، اما هنوز از آن بالا به مانگاه مي كندكه چگونه »دوره مي كنيم شب را و روز را هنوز را» چگونه هر
روز در پي گل سرخ خويش گلستان هاي پر خار زمين را مي گرديم، مي گرديم تا دستان خالي مان پر از خون شود و عطر او در مشاممان بپيچد، غافل از اينكه
او رفته است، رفته است او « ناگهان
نردههای چوبیِ نازک، پُر از جوانهی بيد و چراغ و ستاره شد، او نبود، رفته بود او،ا و
رفته بود و فقط، روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نردهها پيدا بود. آن روز
غروب، من از نور خالص آسمان بودم، هی آوازت داده بودم بيا، يک دَم انگار برگشتی،
نگاهم کردی، حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد، جز من کسی تُرا نديده بود، تو
بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی، تو در پسِ جامههای عزادارانِ آينه
پنهان بودی، تو بوی پروانه در سايهسارِ ياس میدادی»، اكنون به روزمرگي هايمان مي انديشيم،
به كتاب هايي كه در آنها باد نمي آيد، به چاهي كه در دل كوير است و ما نمي يابيمش
و خوب مي دانيم كه اهلي شده ايم: « وقتي آدمي گذاشت اهليش كنن، بخواي يا
نخواي خودش رو به اين خطر انداخته كه كارش به گريه كردن بكشه». مگر مي شود باور كرد رفته است او؟
«غريب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب میشناسَمَت ریرا!
من بارها ...،
ترا بارها در انتهای رويايی غريب ديده
بودم
ترا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان
در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس،
ايستگاه و
سايهسارِ مهآلود آسمان...»
اكنون صدا مي آيد انگار در بازار
مسگران تو را مي خوانيم، اما صدايمان به جايي نمي رسد:
« صداي
پاي تو كه مي روي
و صداي پاي مرگ كه مي آيد...
ديگر چيزي را نمي شنوم!»
سكوت، سكوت، سكوت، به ياد فروغ مي
افتم:«در كوچه باد مي آيد و اين آغاز ويراني است. » اي كاش هنوز كودك بودم
و حرف هاي ساده دلم را نزد تو مي آوردم كه مي دانستم در هر حادثه اي پشت و پناه
مني، يادت هست چقدر دامان تو امن بود؟ و من اين را مي دانستم و هر بار از هر كجا
رانده مي شدم، نزد تو مي آمدم، اما: « اكنون نهال گردو آنقدر قد كشيده است كه
ديوار را براي برگ هاي جوانش تعريف كند.»
چقدر خوب مرا مي فهميد، بي آنكه چيزي
بگويد، نگاهم مي كرد و با محبت خويش مي آموخت كه بي دريغ باشم:
«به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد :
دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت:
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه
اش
و خنديده بود»
اما نگاهت هميشه براي من باقي خواهد
ماند كه محبت را سكوت را و صبوري را به من آموختي:
« به
ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از
ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام»
و اي كاش فراموش نكنيم، ما وابستگان
ساده همين مردميم مردمي كه آمدند، بي دريغ و ساده مهرباني كردند و دلداريمان دادند، تنها خداكند
كه فراموش نكنيم تو را و مهرباني را:
« مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت »
جا دارد از همه دوستان خوبم كه ياري ام كردند، دلداريم دادند، تشكر كنم، محمد حسيني عزيز، زهره مقدسي مهربان، استاد خوبم جناب آقاي
دكتر اردستاني و همسر محترم ايشان كه خيلي شرمنده ام كردند، مهدي عبدلي با آن
صداي محزونش، همكاران خوبم، هنرمندان محترم نمايش و همه و همه اميدوارم بتوانم در
شادي هايشان خدمت كنم.
و اما سخن
آخر با تو كه به سادگي گمت كردم، با تو كه ستاره ها را ، ماه را و خورشيد را نشانم دادي و هر لحظه نگرانم بود، ديگر كسي اينچنين نگرانم نخواهد بود كه من عمري دير رسيده ام، كه دير آمدم و باد همه رويا ها را با خود برد:
«ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در
پيالهی آب نخواهم گرفت
ديگر
سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر
سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر
نه خوابِ گريه تا سحر،
نه
ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر
نه بُنبستِ باد و
نه
بلندای ديوارِ بیسوال ...!
من،
همين منِ ساده ... باور کن
برای
يکبار برخاستن
هزارهزار
بار فروافتادهام.
ديگر
میدانم
نشانیها
همه دُرُست!
کوچه
همان کوچهی قديمی و
کاشی
همان کاشیِ شبْ شکستهی هفتم،
خانه
همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی!
ها
ریرا، میدانم
حالا
میدانم همهی ما
جوری
غريب ادامهی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريهايم.
گريه
در گريه، خنده به شوق،
نوش!
نوش ... لاجرعهی ليالی!
در
جمع من و اين بُغضِ بیقرار،
جای
تو خالی!»