مرد، خسته و پریده رنگ با کفش های خاک آلود و شلوار گشادش داشت یخچال رنگ به رنگ مغازه را برانداز می کرد. از لهجه و قیافه اش مشخص بود اهل این حوالی نیست و از ولایت دوری اومده. به شوق همه چیز را می دید انگار نگاهش روی هرچیزی که می افتاد، مزه اش را می چشید. دست های پینه بسته اش که گچی و سفید بودن رو تو جیبش فرو برد ، پشت کرد به همه کسایی که داخل مغازه بودن و پولاش رو شمرد. چند چیز رو قیمت کرد و سر انجام رانی انتخاب کرد، مغازه دار رانی رو آورد ، بی معطلی پول را داد به فروشنده، بقیه پول هاش رو گذاشت توی جیبش، در رانی را باز کرد و پشت به فروشنده و مشتری ها رانی سر می کشید و هر بار نفسی تازه می کرد و به قوطی فلزی رانی نگاه می کرد ،انگار که قوطی فلزی نبود، شیشه ای بود و اون می تونست ببینه چقدر دیگه توش باقی مونده، انگار دوست نداشت رانی تموم بشه ،بعد به خوراکی های داخل یخچال نگاه می کرد . خستگی از قیافه آفتاب سوخته اش می بارید،یه بچه سه چهار ساله با پدرش وارد مغازه شد و بهانه می گرفت، صدای بچه که اومد برگشت به بچه نگاه کرد، رانی نیمه خورده رو انداخت توی سطل آشغال، انگار دلش رو زده بود، دو تا آب نبات چوبی خرید یکیش رو داد دست پسر بچه و قبل از اینکه پدر فرصت کنه چیزی بگه از مغازه رفت بیرون. پدر آب نبات رو از دست پسربچه کشید بیرون ، صدای گریه بچه بلند شد، پدر خواست بره دنبالش که فروشنده راهش رو بست و گفت: ولش کن ، می شناسمش ، آدم خوبیه، یه پسر بچه داره همسن بچه شما که تو ولایت خودشونه، حتما دلش برای بچه اش تنگ شده، فکر کنم روزی که برگرده یه چمدون پر آب نبات چوبی با خودش ببره، بذار دلش خوش باشه!
پدر به کوچه خالی که دیگه مرد خسته توش دیده نمی شد نگاهی کرد ، آب نبات رو باز کرد و داد به بچه، پسربچه آب نبات رو از دست پدرش گرفت و گذاشت توی دهنش و دیگه بهونه نگرفت.
